دلم برایت تنگ میشود. مدام دلم برایت تنگ میشود. همزمان که موقع خداحافظی سر کوچه ترکشدوز پارکوی میبوسمت، تا غروب که دوباره سر سلیمانخاطر ببینمت دلم برایت تنگ میشود. میخواهم همهی ظرفیت حافظهم با تو پر شود. میخواهم همهی ظرفیت حافظهم آنطور که خودم میخواهم با تو پر شود. بیا ارتباطمان را با واقعیت قطع کنیم و در رویای من زندگی کنیم. بیا برویم کافه کامو بنشینیم و تو سعی کنی دل من را ببری. بعد باز تو بامزه میشوی و از خاطرات دوبی و امارت میگویی. بعد باز من عاشقت میشوم. بعد باز برایم همهی کتابهای امیرخانی را میخری. بعد باز هر پنجشنبه برای اینکه تهران دلش نگیرد، سرتاسرش را میگردیم. بعد باز هی پنکیک و قلوه و جگر میخوریم. بعد باز اولین بار در خیابان سیوششم سعادتآباد میبوسمت. بعد باز وقتی اولین بار بغلت میکنم قلبم تیر میکشد. بعد باز از کنار پارک ساعی برایم ساندویچ سوسیس تاموجری میخری. بعد باز از کوچه مردوخی تا میدان هفتتیر پیاده برمیگردیم. بعد باز تو برایم زیر پل کریمخان تولد میگیری. بعد باز انگار ۲۱ سالم است. بعد باز ته پارک پرستار یواشکی میبینمت. بعد باز آبان ۹۸ میروی توی خیابان پیروزی و من گریه میکنم و دی ۹۸ با هم میرویم جلوی دانشگاه امیرکبیر و شعار میدهیم و با گاز اشکاور متفرق میشویم. بعد باز تو از یک زن و بچهاش عکس میگیری که یادت بماند. حالا پاییز و زمستان ۹۹ را از تقویم پاک میکنیم. بعد باز پارک هنرمندان قرار میگذاریم. بعد باز میرویم به مطب همه روانشناسان سر میزنیم و به حرفهایشان دهنکجی میکنیم و با هم ازدواج میکنیم ولی کاش اینبار مادربزرگم فردای عقدمان نمیرد. بعد باز میرویم در خانه خودمان و هیچوقت با هم دعوا نمیکنیم. بعد باز هرروز سایهات کنار گلخانهای که برایمان ساختی یا عکس کجوکولهات روی کتری میافتد. بعد باز هربار که بوی ادکلنت را می شنوم طوری گریهام میگیرد که هرکس نداند فکر نمیکند من و تو زن و شوهریم و هرشب سر بر یک بالش میگذاریم. بعد باز هرشب برایت غذا درست میکنم و تو میگویی دستهایم بوی آشپزی میدهد. بعد نمیگذاری اسم پسرمان را بگذارم یحیی. بعد باز هربار که میروی به گلهایت آب بدهی حرص میخورم که آنها را بیشتر از من دوست داری ولی بعد باز هربار به چشمهایت نگاه میکنم از نجابتشان گریهام میگیرد.
برچسب:
نویسنده: سینا مرادی